تبليغاتX
عشق آتشین

عشق آتشین

عشق میتونه مثل آتش هم مفید باشه و هم میتونه مضر باشد

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 18:51 توسط شهروز |


سلام دوستان عزیزم

عزیزان من سرباز هستم تو شهر زنجان

اینجا که اومدم خیلی دلتنگ تر شدم طوری که روزها برام عذاب آور شده ولی خودمو زدم به بی خیالی جز این کاری هم نمیتونم بکنم دوستان عزیز ۱ خواهش ۱ تمنا برام دعا کنید دوستان قدر آزادی تو نو بدونید قدر سقفی که زیرش زندگی میکنید رو بدونید شاید الان این حرفای منو درک نکنید ولی روزی به این حرفم برسید قدر چیزهایی که خدا بهتون داده رو بدونید حتی تن سالم و روح سالم .از نظر روحی داغونم میدونم همتون مرام دارید و برام دعا میکنید دعا کنید خدا بهم صبر بده به خدا گریم گرفته دیگه نمیتونم پس مینویسم سه نقطه...

خدایا شکرت

کاش میشد سرنوشت رو از سر نوشت

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 18:38 توسط شهروز |


در زمانهاي بسيار دور،در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت.او تصميم گرفت
تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند تا از ميان آنان دختري سزاوار را برگزيند.
روز موعود فرا رسيدو شاهزاده به دختران گفت:به هر يك از شما دانه اي ميدهم؛كسي كه
بتواند در مدت 6ماه زيباترين گل رابراي من بياورد،ملكه آينده چين ميشود.
در ميان دعوت شدگان دختر فقيري هم بود.او هم دانه اي گرفت و در گلداني كاشت.سه ماه
گذشت و هيچ گلي سبز نشد.دختر با باغبانان بسياري صحبت كردو راه گلكاري را آموخت؛اما
بي نتيجه بود . گلي نروييد.دخترك با گلدان خاليش منتظر ماند و دختران هر كدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شكلهاي مختلف در گلدانهاي خود داشتند.شاهزاده هر كدام از گلدانها رابررسي كرد و در پايان اعلام كرد دختر بي بضاعت همسر آينده او خواهد بود.همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسي را انتخاب كرده كه در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است.شاهزاده توضيح داد:اين دختر تنها كسي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراطور ميكند و آن گل صداقت است؛ زيرا همه دانه هايي كه من به شما داده بودم سنگريزه بود و امكان نداشت گلي از آنها برويد....!!
نامي نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارايي اش تنهايي
گفت: تنهايي ام را به بهاي عشق مي فروشم. کيست که از من قدري تنهايي بخرد؟
هيچ کس پاسخ نداد
گفت:تنهايي ام پر از رمز و راز است، رمز هايي از بهشت. راز هايي از خدا. با من
گفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم
هيچ کس با او گفت و گو نکرد
و او ميان اين همه تن ، تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت. غاري در حوالي دل.
مي دانست آنجا هميشه کسي هست. کسي که تنهايي مي خرد و عشق مي بخشد
او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمي دانيم که چه مدت آنجا بود
سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمي بيش و کمي کم. او به غارش رفت و ما نمي
دانيم چه کرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نمي دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدارکه خواب آلودگي ما بر ملا شد. چشم
هايش دور خورشيد بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را مي دريد
از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تني نحيف و رنجور. اما نمي دانم سنگيني اش را
از کجا آورده بود، که گمان مي کرديم زمين تاب وقارش را نمي آورد و زير پاهاي رنجورش
درهم خواهد شکست
از غار که بيرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتني.اما ديگر سخن
نگفت.انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود
و اين بار ما بوديم که دنبالش مي دويديم براي جرعه اي نور.براي قطره اي حيرت. و او
بي آنکه چيزي بگويد، مي بخشيد؛بي آنکه چيزي بخواهد.
او نامي نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارايي اش تنهايي

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه
با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد .
عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخم‌هاي پيرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: "بايد
ازت عکسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب و
شکستگي نديده باشه"
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به
عکسبرداري نيست .
پرستاران از او دليل عجله‌اش را پرسيدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم
و صبحانه را با او
مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود !
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم.
پيرمرد با اندوه گفت : خيلي متأسفم. او آلزايمر
دارد. چيزي را متوجه
نخواهد شد! حتا مرا هم نمي‌شناسد !
پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي‌داند شما چه
کسي هستيد، چرا هر روز صبح
براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من
که مي‌دانم او چه کسي است ...!
گفت که حجاب زنان توهين به مردان است.
گفتم چرا؟
گفت:چون وقتي زني خود راازمردي ميپوشاندبااين کاربه مردميگويد:
توچشم چران هستي وبه انسانيت زن بهانميدي!!
توزن را فقط وسيله اي براي لذت بردن ميداني ونميتواني زن راجداي جسمش درنظر بگيري!!
ادامه داد:حجاب اجباري،هم توهين به زنان است هم توهين به مردان.
گفتم پس چراهيچ کس انجام وظيفه ي نگهبان بانک راتوهين به مردم نميداند؟
پس مراقبت ازحساب شمادربانک دزد دانستن مردم است؟
درحاليکه فقط کسي به نگهبان بانک اعتراض ميکند که اورامزاحم دزدي خودميداند
کساني هم که به حجاب زن اعتراض ميکنندحجاب را مزاحم دزدي جنسي خود ميدانند.
دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاش قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هايت را بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم".
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:يعني من بايد دعا کنم که هر روز
دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...
و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا
نکنه...اصلآ کفش نمي خوام"...

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:8 توسط شهروز |


مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند مشتري گفت دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد
مردم برمي گردند ميگن ديدي؟ ديدي دختر به اون ماهي رفت چطور حروم شد ؟ آخه آدم قحطي بود ؟  پسره هيچ چيز نداره. دختره حيف شد واقعا.تو گلوش گيرکنه الهي. آخر دختره از چي اين خوشش اومد ؟ من واقعا دوست ندارم که بعد از ازدواج ما به انتخاب شما توهين کنند. شما عاشق کسي بشو که تحسينت کنند
چارلي چاپلين به دخترش ميگه
تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن. قلبت را خالي نگه دار. اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد. به او بگو كه تو را بيش تر از خودم و كمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز دارم
رام کنندگان حيوانات سيرک براي مطيع کردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده ميكنند زماني که حيوان هنوز بچه است، يکي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند حيوان جوان هرچه تلاش مي کند نمي تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک اين  عقيده که تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فکرش شکل مي گيرد وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،کافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها کردن خود تلاشي نخواهد کرد پاي ما نيز اغلب همچون فيلها با رشته هاي ضعيف و شکننده اي بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگي قدرت تنه درخت را باور کرده ايم، به خود جرات تلاش کردن نمي دهيم غافل از اينکه براي به دست آوردن آزادي ،يك عمل جسورانه کافيست.
يك هفته غيب شد، درب را كه باز كرد خانم بستش به توپ سرزنش، با لبخند رفت خوابيد
تلفن زنگ زد، مادر خانم گفت شوهرت كليه‌اش را داد به برادرت، ازش خوب پرستاري كن
شخصي سر کلاس رياضي خوابش برد. زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مسئله را که روي
تخته سياه نوشته شده بود يادداشت کرد و با اين تصور  که استاد آنرا به عنوان تکليف
منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب براي حل کردن آنها فکر کرد. هيچيک
را نتوانست حل کند. اما طي هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام يکي از آنها را حل و
به کلاس آورد. استاد به کلي مبهوت شد زيرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسايل غير
قابل حل رياضي داده بود
خدايا! مي توان با يک زيرانداز ساده زير سقف آسمان خوابيد و دغدغه نداشت
 مي توان شب به شب با نان خالي عشق ساخت و غمي به دل راه نداد
مي توان لبخند ها راغنيمت شمرد و فقط در خلوت اشک ريخت
مي توان بي هيچ غصه اي نفس کشيد و دلشوره اي نداشت و از اندوه و رنج، آه کشيد
خدايا! سوزش سرما هم بي معنا مي شود اگر وجود آدم را از عشق و صفا گرم کني
مي توان ياسي چيد و مي توان آن را به ديگران هديه داد و دل ها را با کينه غريبه
ساخت  و بذر مهرباني پاشيد
مي توان..... اگر تو بخواهي ، اگر تو کمک کني
خدايا ! ناله هايم را بشنو و به خاطر بسپار. بشنو و به من بگو که پنجره هاي زندگي
از کدامين سو به روي من گشوده شد که من در طول عمر کوتاه من،هرگز طلوع و غروب
خورشيد را نديدم
خدايا! بسته دلي براِت مي فرستم. وقتي آن را باز مي کني مواظب باش
چون قلب من شکستني است 
ليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزار تا دانه داشت
دانه ها عاشق بودند،دانه ها توي انار جا نمي شدند
انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت
خون انار روي دست ليلي چکيد
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلي اش رسيد
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود
کافي است انار دلت ترک بخورد!!!
آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل
جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از
سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا
خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟ او در جواب گفت: در دنيا، 50 ميليون کودک
بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.
500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات مي
گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند،
چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال... و آن هنگام که جام قهرماني را
روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج
مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 8:50 توسط شهروز |


خداوند به فرشتگان عقل داد بدون شهوت ,
حيوانات را شهوت داد بدون عقل
و انسان را شهوت داد با عقل
هر انساني عقلش به شهوتش غلبه کند بهتر از فرشتگان است
هر انساني شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حيوانات است

شب هاي هجران را سحر کن
به عشق خود دلم را شعله ور کن
در اين شبهاي سرد بي ترنم
لبانم را پر از شير و شکر کن
دل ما چشم در راه تو مانده است
سفر را اي پرستو مختصر کن
دلم گرفته تنم شكسته
ظهور گريه در من نشسته
بسته گلومو بغض عقيمي
مونده تو قلبم زخمي قديمي
روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت
هر كسي غصه ي اينكه چه ميكرد نداشت
چشمه ي سادگي از زمين مي جوشيد
خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت
من چه كنم خيال تو منو رها نمي كنه
اما دلت به وعده هاش يه كم وفا نمي كنه
من نديدم كسي رو كه مثل تو موندگار باشه
آدم خودش رو كه تو دل اينجوري جا نمي كنه
پنهان بودم يک شبه ظاهر شده ام
در راه رسيدن به تو زائر شده ام
چون عابر دلشکسته اي بودم دوش
با ديدن چشمان تو شاعر شده ام
من ازين پس به همه عشق جهان ميخندم
به هوس بازي اين بي خبران ميخندم
هر که ارد سخن از عشقبه ان ميخندم
خنده من از گريه غمگين تر است
کارم از گريه گذشته به ان ميخندم
اشک ميريزم برايت باز هم مثل هميشه
جان من جانم فدايت باز هم مثل هميشه
ديده را ميشويم آخر در نگاه سرد غربت
مي زنم اما صدايت باز هم مثل هميشه
فکر کردم آسمان را مي توان تسخير کرد
آب اقيانوس را با آه خود تبخير کرد
فکر کردم رفتنت را مي توان از ياد برد
هيچ مي دانستي دلم را رفتن تو پير کرد؟
به جرم صبر مي مانيم
به جرم صدا خاموشيم
به جرم تفکر محکوميم
به جرم زيبايي مصلوب
به جرم صداقت مغموميم
و به جرم نجابت محصور
تو سيلي مي زني....من مي بوسمت
تو سيلي مي زني.....من مي بوسمت
تو سيلي ميزني من ، مي بوسمت
هر وقت دستت درد گرفت،
بگو ديگر نبوسمت!!!!
بس که ديوار دلم کوتاه است
هر که از کوچه تنهايي من مي گذرد
به هواي هوسي هم که شده
سرکي مي کشد و مي گذرد
خو شبخت منم كه بي صدا مي گريم
با قلب شكسته در خفا مي گريم
يك عمر وفا كردم و عمري به جفا
بر گور صداقت و وفا مي گريم
از ناكس و كس نشد مرا قسمت مهر
اينك به جفاي اشنا مي گريم
يك عمر به هر كسي زدم سنگ محك
ديدم به عيار كيميا مي گريم

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 22:34 توسط شهروز |


اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

اکنون زمانه اي است که ما در يک روز چند بار عاشق مي شويم .
اکنون زمانه اي است که عشق را فقط در ويترين مغازه هاي کتاب فروشي ميتوان ديد.
اکنون زمانه اي است که عشق را به بها ميتوان خريد.
زمانه اي که ما در آن هستيم يادمانه تکرارهاـ دروغ ها ـ بي وفايي ها و شکستن ها است.
زمانه اي که تکرار عادت است ـ دروغ سنت است ـ بي وفايي قانون است و شکستن مکتب است.در اين زمانه ما به سادگي به ديگري به دروغ مي گوييم دوستت دارم.
جملات عاشقانه ي پوشالي را هي زير لب تکرار مي کنيم تا با ما باشد و باور کند.

يکي به ديگري مردانگي آموخت اما يکي کاري کرد که نامردانگي را تجربه کرد
يکي از جنس بد لباس رفاقت به تن کرد ولي از ياد برد:نقاب نزد شناخته شد
يکي ديگري را عاشق خود کرد اما خودش...عاشق بيچاره دلشکسته شد و...
يکي دست بد را از ديگري دور کرد اما خود کاري کرد که دست بد بهترازکارش بود
يکي ديگري را از تنهايي دور کرد اما دوست دارن تو تنهايي فکر کنن
من در نانوايي , قلبي ديدم از جنس نان,
قلبي بزرگ,گرم و خوشبو,
و فکر کردم((اگر من قلبي از جنس نان داشتم چند کودک مي توانست آن را بخورد!
يک لقمه براي تو ,دوست من
براي تو که گرسنه اي !
يک لقمه از اين نان قلبي براي توست
و براي تو ,و براي تو!))
به کودکي که گرسنه است و مي ترسد
کافي نيست که بگويي((دوستت دارم!))
وقتي که کودکي را گريان مي بيني
کافي نيست که بگويي : ((طفلک بيچاره!))
اگر قلب من از جنس نان بود
چندين کودک مي توانست آن را بخورد!
و تو ! اي فرمانده
چه چيز مانع از آن مي شود که
بمب هايت را به شکل نان نسازي؟
آنگاه در پايان جنگ ها , هر سربازي
مي توانست خوشحال به خانه بازگردد
با سبدي از بمب هاي برشته و خوشبو.
اما اين فقط يک روياست
ودوست گرسنه من هنوز هم مي گريد
آه, اگر قلب من از جنس نان بود
شب آغاز هجرت تو شب در خود شکستنم بود شب بي رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود شب بي تو شب بي من شب دلمرده هاي تنها بود شب رفتن شب مردن شب دلکندن من از ما بود واسه جشن دلتنگي ما گل گريه سبد سبد بود با طلوع عشق من و تو هم زمين هم ستاره بد بود از هجرت تو شکنجه ديدم کوچ تو اوج رياضتم بود چه مومنانه از خود گذشتم کوچ من از من نهايتم بود چه جوري رفتنتو باور کنم من هنوزدلتنگ نگراني هاتو حرفاي قشنگتم
شبها وقتي که مي نشينم  به يادت،شبها وقتي بارون چشمهام گونه هام رو خيس مي کنه،تو نيستي، نيستي تا ببيني که چقدر سخته جدايي.
وقتي مهربوني نگاهات يادم مي آد و وقتي لبخند شيرين لبات يادم مي آد مي خوام به دنيا نشون بدم که عشق چيه و عاشق کيه؟
آره مي دونم ،من از نظر تو يه خل ديونه هستم اصلا آره هستم ديونه هستم ديونه نگاهت ،ديونه لبخندت ديونه مهربونيهات.  وقتي تظاهر به نفرت مي کني و شاخ و شونه مي کشي غوغايي تو دلم بر پا مي شه که حتي کشتي نوح هم اگه اونجا باشه غرق ميشه مگر کسي يا چيزي که در سايه سار امن محبت من قرار داشته باشه .واسه همينه که تو هنوز تو دلم داري زندگي مي کني چون که من دوست دارم
اصلا صبر کن تو هيچ مي دوني چرا زنده هستم يا مي دوني واسه چي ما آدمها زنده هستيم؟نه،نگو،نگو که مي دوني چون که ميدونم نمي دوني ،ما آدمها آفريده شديم واسه محبت واسه اينکه به هم ديگه بگيم 
امشب نه برف باريد نه باران آسمان حتي از عاشقانه ترين لحظه
دو پرنده جا مانده ازغافله عکس يادگاري انداخت.
چرا هميشه فکر مي کنيم که آسمان تنها به دليل و به حال تنهايي ما اشک
مي ريزد ببينم آسمان به اين بلندي نبايد صاحب به اين بزرگي داشته باشه.
تا حالا از خودت پرسيدي گنبد آسمون چرا خمه؟ چرا کسي از خودش نپرسيد؟
چرا يک شب نريم سراغ حال وهواي آسمون ببينيم اون کجا کسي روگم کرده وقامت نيلي
 بلندش زير بار منت کدوم چشم شکسته ست؟ نمي دونم چرا فکر مي کنم آسمون عاشق
 درياست و قصه اين دو چيزيست شبيه قصه ماه و خورشيد که بر خلاف خيلي افسانه ها
 از روي عشق به هم نمي رسند.فکرش را بکن اگر خورشيد و ماه به هم مي رسيدند چقدر
 قلب بايد قربوني به آغوش کشيدندو معشوق مي شدند آن دو مي سوزند تا ما نسوزيم اما
 بايد به آنهايي که هنوز طبق فرضيه هاي محکم علمي مي پندارند ماه ازخورشيد نورمي گيرد
 بگم شايد حق با شماست اما تنها درنتيجه هم عقيده ايم نه درراه حل.
اگر مث همه بودي که راز رسيدن اما ماندن آسمون و دريا رو برات نمي نوشتم!!!!!!!!
راستي چرا راحت براي تو مي شود نوشت؟؟؟؟؟؟؟
امشب کسي که خودش هم عين نامش غمگين بود و از عشق سرخ به من آموخت که گاهي انسان مي گريد بدون آنکه چشمانش خيس شود و تنها علامت گريه تر شدن چشم نيست ومن اندکي بعد از خودم دلتنگ شدم که کسانيکه بي چشم خيس  مي کنند ابري ترند سبک هم نمي شوند دل و دستشان هم مي لرزد اشک هم که نمي ريزند پس خيالشان ناراحت ترست اين چند خط را محض شگفتي ام نوشتم از اين مبتلا شدن برايش تنها دعا مي کنم. عزيز است چون سرخ است عين حقيقت و مثل مقدساتم
نگاه مي کني؟؟؟؟؟؟؟؟
چه نگاهي وقتي شونه هات مدتهاست به علامت نمي دونم بالاست و انگار حالا حالا ها هم خيال پايين اومدن نداره.
چه تابستوني وقتي يه عالمه از برگها هنوز پايين نيومده به خاطرش خودکشي کردند.
چه گرمايي وقتي ديگه مه آه من يخ دستاي تو رو حتي تکون هم نمي ده.
چه بهانه اي وقتي تمام بهانه ها را گرفتي و ديگر گرفتنش از نگرفتنش برات سخت تره.
چه حرفي وقتي تموم حرفا رو زدي تصميم رفتنت رو روي ديوارهرکوچه پس کوچه اي نوشتي و من فقط خوندم.چه سيبي وقتي سرخي اونو زير کم رنگ ماندن و نماندنت کشتي.
چه تولدي وقتي تمام شمع هاي دنيا رو زير دين ناز سوسوي چشمات سوزوندي.
چه بخششي وقتي ديگه چيزي حتي لحظه اي درنگ نيست که کسي به توهديه نکرده باشه.چه دوست داشتني وقتي به تعداد حروف دوست داشتن دوسم نداري.
چه نامه اي وقتي نخوانده تک تکشون رومث سبزه هاي هفت سين سنت هامون به آب روان مي سپري شايداونور رود نمي دونم کجا ، کسي با خوندن خطي ازاون به زندگي برگرده.
دريغ از يک شب باراني ، دريغ از باراني که يک شب مهتابي بياد .
دريغ...........

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 21:51 توسط شهروز |


داداشي قصه نخور زندگي جذر و مد داره          دنـيامون يه عالمه آدم خوب و بــــد داره
داداشي غصه نــــخـور دنيا پــــناه آدمــــاس    تر و تازه موندن گلاب واسه اشك شبنماس
داداشي غصه نخور خاطره هامون كودكن          توي اين قصه دلا ، يه وقتايي عروسكن
داداشي غصه  نخور زندگي بي غم نمي شه       اونـي كه غـــــم نداشته باشه آدم نمي شه
داداشي غصه نخور دنيا رو بسپار به خدا           هر دومون دعا كنيم منم جدا تو، هم جدا
            
نمي خواهم غيرمن دوستدارکسي باشي
             براي لحظه اي حتي به فکرديگري باشي
             نمي خواهم صفاي خنده ات ديگري بيند
             نمي خواهم نام کسي برلبهاي تونشيند
             نمي خواهم نقش چهره اي درخاطرت بماند
             نمي خواهم نگاهي برنگاه پاکت آويزد
             نمي خواهم غيرمن بگيرددست تو دستي
             نمي خواهم کسي يارت شوددراين راه هستي
             نمي خواهم ميان ما جدائي سايه اندازد
             خيال عشق ديگري بين مافاصله اندازد
             دوست دارم روزگاري دست گرمت رابگيرم
من ازين پس به همه عشق جهان ميخندم
به هوس بازي اين بي خبران ميخندم
هر که ارد سخن از عشقبه ان ميخندم
خنده من از گريه غمگين تر است
کارم از گريه گذشته به ان ميخندم


به رخسارت که چون مهتاب زيباست       به چشمانت که رنگ آبي درياست
به لبخندت که چون لبخند گلهاست        به آن نازي که در چشم تو پيداست
به گلهاي بهار و عشق و مستي                 به جام جان من کانرا شکستي
به آن عهدي که بستي و گسستي               به قرآني که آن را مي پرستي
قسم اي نازنين تا زنده هستم               تو را من دوست دارم، مي پرستم
پرواز با تو بايد
گر پرشکسته در باد
آغاز هر کجا شد
پايان هر کجا باد
گر تابش از تو باشد
خورشيد بي فروغ است
از چشم من چنين است
گر پوچ، يا دروغ است

ديدم كه تو دريايي و من رود شدم          در وســعت چشمان تو محدود شدم
آن روز كه در آتش عشق افتادم          سر سبز تر از آتش نمرود شدم...
گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست      بين من و عشق توولي فاصله اي نيست
گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن     گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف تو رفتي و ديــــــگر اثر از چـــــــــلچله اي نيـست
گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنـــــوقت       جز عشق تودر خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سـلامت       بگذار بســوزد دل من مساله اي نيست

اي دوست دلت هميشه زندان من است          آتشـــــــکده عشق تو از آن من است
آن روز که وداع من و توســـــــت          آن شوم ترين لحظه پايان من است
واسه تو نامه نوشتم كه ديگه از تو گذشتم
ميدونم دوستم نداري ، من همينه سرنوشتم
از ته دل با صداقت ،دل ميگه برو سلامت
ميدونم نبودن تو نمي گيره رنگ عادت
بودنت مثل يه نعمت ، داشتن تو آره حسرت
بودن حتي يه لحظه,در كنار تو غنيمت
آخ چه حيف شد كه تو رفتي ،آخ چه حيف شد برنگشتي
شب رفتن تو دل گفت :اي خدا چه سرنوشتي
من ميخوام اينو بدوني ، از توي چشام بخوني
توي اين قلب شكسته تا ابد عزيز مي موني
بر مزارم گريه کن اشکت مرا جان ميدهد
ناله هايت بوي عشقو بوي باران ميدهد
دست بر قبرم بکش تا حس کني مرگ مرا
دست هايت دردهايم را تسلا ميدهد
با من درمانده و شيدا ، سخن را تازه کن
حرفهايت طعم شيرين بهاران ميدهد
وقت رفتن لحظه يي برگرد قبرم را ببين
اين نگاه آخرت اميد ماندن ميدهد
رفتي و چشمم به دنبال قدم هايت گريست
زخم هاي مرده ام را رفتنت جان ميدهد
نيست از من قدرت بوسيدن چشمان تو
باد ميبوسد به جايم ، قلب ايمان ميدهد


ياد داري نسنجيده جوابم کردي
قصه غربت خود گفتي و خوابم کردي
تا که قلبم به هواي دل تو پر ميزد
شمع سوزان شدي اي اشک ، کبابم کردي
حال ديگر سخن عشق و وفا کودکي است
که به صحراي دلم تشنه ، سرابم کردي
من براي تو گنه کار شدم بي انصاف
مست عشق بودم و تو مست شرابم کردي
گرچه من عشق تو را شهره شهري کردم
تو به انگ بي وفايي ناشنوايم کردي
ليک ديگر نشوم شوي تو اي شهره شهر
خلق داند که تو در عشق خوابم کردي

 
گل من گريه مکن که در اينه ي اشک تو غم من پيداست
قطره ي اشک تو داند که غم من درياست
گل من گريه مکن سخن از اشک مخواه که سکوتت گوياست
از نگه کردنت احوال تو را مي دانم
دل غربت زده ات بي نوايي تنهاست
من و تو مي دانيم چه غمي در دل ماست
اشک ميريزم برايت باز هم مثل هميشه
جان من جانم فدايت باز هم مثل هميشه
ديده را ميشويم آخر در نگاه سرد غربت
مي زنم اما صدايت باز هم مثل هميشه
دنيا همه هيچ و اهل دنيا همه هيچ
اي هيچ براي هيچ بر هيچ مپيچ
مي داني پس از مرگ چه مي ماند و بس
عشق است و محبت است و باقي همه هيچ
اشکاتو پاک کن همسفر
گاهي بايد بازي رو باخت
اما اينو يادت باشه که
بازم مي شه زندگي ساخت


چرا قلبم و شکستي ؟
مني که عاشق تو بودم
حالا عاشق کي هستي؟
نمي گم دلت گرفته
مي دونم که تنها نيستي
همدمت بودم يه روزي
حالا با ديگري نشستي

خدايا شكرت كه غم را آفريدي
درد را آفريدي ، دلتنگي را آفريدي ، اشك را آفريدي
چرا كه اگر هميشه مي خنديدم و شاد بودم تو را از خاطر مي بردم
اين واقعيت است ؛ من انقدر نمك نشناس هستم كه
تنها تو را در غم هايم صدا مي كنم
چرا كه شانه هايم توان تحملشان را ندارد

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:47 توسط شهروز |


با سلام خدمت عزيزاني که به اين وبلاگ سر ميزنن و نظر ميدن از همه ي شما دوستان ممنونم شرمندگي منو بپزيريد که نتونستم به وبلاگ هاي زيبايتان سر بزنم چون الان در حال حاضر سرباز هستم و اصلا وقت نکردم که بيام نت ولي سعي ميکنم توي اين تعطيلات کمي و کاستيهاي وبلاگ را رفع کنم و به وبلاگهاي زيبايتان سر بزنم پيشاپيش عيدتان هم مبارک سال خوبي براي شما و خانوادتان آرزو ميکنم يه خواهش هم دارم از شما عزيزان تا ميتونيد برام دعا کنيد البته از ته دل
به اميد روزي که عاشقا به هم برسن


اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،
و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،
و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي.
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،
بداني چگونه به دور از نا اميدي زندگي کني.
****
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،
برخي نادوست، و برخي دوستدار
که دستکم يکي در ميانشان
بي‌ترديد مورد اعتمادت باشد.
****
و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،
نه کم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم يکي از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زياده به خودت غرّه نشوي.
****
و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي
نه خيلي غيرضروري،
تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است
همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سر پا نگه ‌دارد.
****
همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي
نه با کساني که اشتباهات کوچک مي‌کنند
چون اين کار ساده‌اي است،
بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي‌کنند
و با کاربردِ درست صبوري‌ات براي ديگران نمونه شوي.
****
و اميدوام اگر جوان هستي
خيلي به تعجيل، رسيده نشوي
و اگر رسيده‌اي، به جوان‌نمائي اصرار نورزي
و اگر پيري، تسليم نا اميدي نشوي
چرا که هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد
و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.
****
اميدوارم سگي را نوازش کني
به پرنده‌اي دانه بدهي، و به آواز يک سَهره گوش کني
وقتي که آواي سحرگاهيش را سر مي‌ دهد.
چرا که به اين طريق
احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان.
****
اميدوارم که دانه‌اي هم بر خاک بفشاني
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئيدنش همراه شوي
تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.
****
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي
زيرا در عمل به آن نيازمندي
و براي اينکه سالي يک بار
پولت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: «اين مالِ من است»
فقط براي اينکه روشن کني کدامتان اربابِ ديگري است!
****
و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي
که اگر فردا خسته باشيد، يا پس‌ فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 2:7 توسط شهروز



زن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم… خوب گوش كن تا ياد بگيري آخه تا كي مي خواي به اين پنجره زل بزني؟ اگه اين بازي را ياد بگيري، هم از شر اين پنجره راحت مي شي، هم مي توني با اين هم سن و سالهاي خودت بازي كني … مثل اون دوتا.. مي بيني؟ آهاي ! با توام ! مي شنوي؟ پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد اين يكي كه از همه بزرگتره شاهه… فقط يه خونه مي تونه حركت كنه ..اين بغليش هم وزيره… همه جور مي تونه حركت كنه… راست..چپ.. ضربدري... خلاصه مهره اصلي همينه فهميدي؟ پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـررر آفرين.. اين دو تا هم كه از شكلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقيم ميرن… اينا هم دو تا اسب جنگي .. چطوره؟؟ فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدري حركت مي كنن.. و اين رديف جلويي هم كه سربازها هستن… هشت تا مي بيني ! درست مثل يك ارتش واقعي! هم مي توني به دشمن حمله كني ... هم از خودت دفاع كني ديدي چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتي يا نه؟؟ پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت پـ پس مر د م چي ؟؟؟ اونا تو بازي نيستن؟؟

زندگي نوشيدن قهوه است
گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي
خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند.
بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده
شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از
انواع قهوه خوري‌هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت
بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند .
پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده
ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان
قيمت بوده اند در سيني باقي مانده‌اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است.
سرچشمه همه مشكلات و استرس‌هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود  مي‌خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به
اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي
متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در
آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوري‌هاست كه اصلا طعم و
مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم . پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت
نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد .
هوا سرد بود و كم كم دانه هاي برف، سطح شيشه ماشين را مي پوشاندند هر لحظه بر سرعتم مي افزودم و گاهي از آيينه جلو، پشت سرم را ديد مي زدم كه كسي تعقيبم نكرده باشد. هنوز هم برايم فابل باور نبود كه چنين كاري انجام داده ام دختره ي بيچاره، وقتي ببينه ماشينش نيست، قيافه اش ديدني مي شه. تا، تو باشي وقتي ميري مغازه، ماشينت رو خاموش نكني. اصلاً تو رو چه به سوار شدن زانتيا كم كم هوا تاريك مي شد و چراغهاي كنار خيابان در حال روشن شدن. صداي ضبط را بلندتر كرده و شروع كردم به ويراژ دادن در همين حال و هوا بودم كه ناگهان زني را با چادر مشكي وسط خيابان ديدم.  بي اختيار فرمان را به سمت او چرخاندم. با سرعت بالا، ضربه ي شديدي به او وارد كرده و پرتش كردم سرعتم را كم كردم، بدنم سرد شده بود و جلوي چشمانم سياهي ميرفت. صدايي در گوشم زمزمه كرد:  « چرا وايستادي؟  مي خواي خودت رو توي دردسر بندازي؟ با عصبانيت داد زدم:« لعنتي » به سرعت از محل دور شدم از چنـد چهــارراه گذشتم، ماشين را داخـل كوچه اي ، پارك و كرده و سرم را روي فرمان گذاشتم ضربان قلبم آنقدر شديد بود كه هر لحظه فكر مي كردم از جا كنده مي شود. چشمانم را بسته و به فكر فرو رفتم بعد از چند لحظه صداي زنگ گوشي موبايلم، مرا به خودم آورد. گوشي را سريع برداشته و نگاهي به شماره اش انداختم، از تلفن عمومي بود دكمه گوشي را فشار داده و آن را آرام نزديك گوشم بردم. سرو صداي زيادي از آن طرف خط، به گوشم مي خورد. با خونسردي گفتم « الو:»به سختي فهميدم صداي برادرم حميد است كه تكه تكه حرف مي زد الو، سعيد، سريع خودت رو به بيمارستان برسان...  مامان... مامان...، يه زانتيا بِهُش زده و فرار كرده
مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند هنگام ورود ، دسته بزرگي  از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي  را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز مي كنند و آنها را  داخل جعبه هايي مي گذارند مرد از فرشته‌اي پرسيد :  شما داريد چكار مي كنيد ؟ فرشته در حاليكه داشت نامه اي را باز مي كرد ، جواب داد :  اينجا بخش دريافت است ، ما دعاها  و تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط فرشتگان به ملكوت مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ  ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند  و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند مرد پرسيد :  شماها چكار مي كنيد ؟ يكي از فرشتگان با عجله گفت :  اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان  به بندگان زمين مي فرستيم مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چكار مي كني و چرا بيكاري ؟ فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند  ولي تنها عده بسيار كمي  جواب مي دهند مرد از فرشته پرسيد :  مردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟ فرشته پاسخ داد :  بسيار ساده است ، فقط كافيست بگويند خدايا متشكريم
جدا چرا ما ها وقتي جواب ميگيريم خدا رو فراموش ميکنيم و وقتي مشکل داريم فقط صدايش ميکنيم جدا چرا؟
مصاحبه اي جالب بين شيطان و انسان
گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي
است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو
سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!

ليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزار تا دانه داشت
دانه ها عاشق بودند،دانه ها توي انار جا نمي شدند
انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت
خون انار روي دست ليلي چکيد
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلي اش رسيد
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود
کافي است انار دلت ترک بخورد!!!
صبح ها مسير ثابتي دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ايستگاه منتظر مي مانم تا تاکسي مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده اين تاکسي را دوست دارم. راننده پير و درشت هيکلي با دست هاي قوي و آفتاب سوخته و چشم هاي مشکي رنگ است که تابستان و زمستان سر شيشه ماشين را باز مي گذارد و با آنکه چهار سال است بيشتر صبح ها سوار ماشينش مي شوم فقط سه چهار بار صداي بم و خش دارش را شنيده ام. ماشينش نه ضبط دارد، نه راديو و شايد همين سکوت، حضورش را اين چنين لذت بخش مي کند. ما هر روز از مسير ثابتي مي رويم، فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه راننده مسير هميشگي مان را عوض مي کند. يکي از چهارشنبه هاي آخر ماه به او گفتم آ«از اين طرف راهمون دور مي شه ها.آ» آ«مي دونم.آ» ديگر هيچ کدام حرفي نزديم و او باز هر روز از مسير هميشگي مي رفت و چهارشنبه هاي آخر ماه مسير دورتر را انتخاب مي کرد. چهارشنبه آخر ماه پيش وقتي از مسير دورتر مي رفت، سر يک کوچه ترمز کرد نگاهي به اين طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ آ«ببخشيد الان برمي گردمآ» و از ماشين پياده شد. دوباره کمي اين طرف و آن طرف را نگاه کرد، يک کوچه را تا نيمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتيم. به دست هايش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسيدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هايش پيدا بود، پرسيدم آ«حالتون خوبه؟آ» گفت آ«نه.آ» نگاهش کردم و بعد برايم تعريف کرد.چهل و شش سال پيش عاشق دختر جواني مي شود. چهارشنبه آخر يک ماه دختر جوان به او مي گويد خانواده اش اجازه نمي دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان مي خواهد لااقل ماهي يک بار او را از دور ببيند. دختر جوان قول مي دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر اين کوچه بيايد. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور ديده و رفته است. از راننده پرسيدم آ«دختر جوان ازدواج کرد؟آ» نمي دانست. پرسيدم آ«آدرسشو دارين؟آ» نداشت. در اين چهل و شش سال با او حتي يک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه دختر جوان را ديده بود و رفته بود. راننده گفت آ«چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولي دو ماهه نمياد.آ» به راننده گفتم آ«شايد يه مشکلي پيش اومده.» راننده گفت آ«خدا نکنهآ» بعد گفت «اگر ماه ديگر نياد مي ميرم«
كوين كارتر,كه عكاس بوده , براي تهيه عكسي از قحطي زدگان سودان به اون كشور سفر مي كنه. در منطقه قحطي زده با شنيدن ناله هاي يك دختر لاغر و استخوني كه تلاش ميكرده خودش رو از پشت بوته ها تا مركز امداد رساني جلو بكشه, توجهش جلب ميشه و  آماده گرفتن عكس از دختر ميشه.  اما در همون هنگام يه كركس مياد و در نزديكي دخترك به زمين ميشينه . كوين 20 دقيقه بي حركت در كمين مي ايسته تا بتونه عكسش رو بگيره. وقتي پرنده پرواز مي كنه. كوين به سايه درختي ميره و سيگاري روشن مي كنه و شروع مي كنه به حرف زدن با خود و گريستن.
26در مارس 1993 روزنامه نيويورك تايمز عكس هولناكي رو كه كوين از صحنه خورده شدن دختر سوداني توسط لاشخور گرفته بود چاپ كرد. مدت زمان كوتاهي بعد از اون جايزه پوليتزر بخاطر همون عكس به كوين داده ميشه. اما كوين ساعت 9 شب 27 جولاي 1994 يك سال بعد از انتشار اون عكس خودكشي مي كنه.
كسي از علت خودكشي اون عكاس هنرمند خبر نداره. ولي من فكر مي كنم كوين در اون لحظه سرنوشت ساز مجبور بوده كه بين دو گزينه يكي رو انتخاب كنه. يه طرف نجات جان يك انسان محروم و ناتوان و يك طرف گرفتن يك عكس استثنايي. اگر گزينه ي اول رو انتخاب ميكرد. هيچكس كار اون رو نمي ديد. هيچ دوربيني هم نبود كه اون لحظه ي انساني رو ثبت كنه. تازه به غير از اون فرصت شكار يك لحظه ناب رو هم از دست ميداد. اما در گزينه دوم هم يك عكس ِ منحصر به فرد گرفته بود و هم پيشاپيش خودش رو كانديداي جايزه پليتزر كرده بود. كوين گزينه ي دوم رو انتخاب كرد. ولي نه شهرت ناشي از اون عكس و نه جايزه پليتزر هيچكدوم نتونستن حريفِ وجدان زخم خورده ي يك انسان بشن. سرانجام هم اون عكاس چاره ي التيام وجدان مجروحش رو در مرگ خودش ديد.
 انسان مدام در معرض انتخاب گزينه هاست. اونچه كه سرنوشتها رو رقم ميزنه  هنر انسانها در اتخاد همين تصميم گيري هاست. راستي كه چه فاصله ي عظيميه بين هنر انسان بودن و باقي هنرها

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:53 توسط شهروز |



شب اخر است امشب! باد خنکي مي وزد و برگ هاي درختان را به رقص وا مي دارد. طنين صدايت در گوشم مي پيچد و وجودم را به لرز مي اندازد. نمي خواهم باور کنم; ديگر مال من نيستي! شب اخر است امشب! برگ هاي خشک درختان بر زمين مي افتند و زير پاي هر مرد و نامردي خرد مي شوند! برق چشمانت مرا مي ازارد و توان ديدن ان ها را ندارم! نمي خواهم باور کنم; ديگر چشمانت مال من نيست! شب اخر است امشب! سکوت خانه با فرياد من شکست...! چرا... چرا... چرا...؟! اخر چرا عشقم همچون دود از زندگيم رفت؟ چرا غريبه اي را همدم لحظه هايش نمود؟! چرا با غريبه اي اشنا شد و مرا به دست فراموشي سپرد؟! مگر او نبود که مي گفت مرا دوست دارد؟ مگر او نبود که مي گفت تا ابد کنارم مي ماند؟ پس چرا ترکم کرد؟ شب اخر است امشب! توان ديدن او را در اغوش ديگري ندارم. توان و طاقت ديگر در زندگيم بي مفهوم شده اند. حتي صداي تيک تيک ساعت هم برايم زجراور است. شب اخر است امشب! ساقي را فراخوانده ام تا شراب مرگ به من دهد تا به خواب ابدي فرو روم. شايد در خواب هق هق هاي بي اثرم به انتها رسد! شب اخر است امشب! در اين شب بي ستاره تو کنار ديگري خفته اي و من به ياد تو زير خاک به خواب مي روم. همچون تو بي وداع مي روم. به اميد انکه تو هم مثل من نفهمي. اري! شب اخر است امشب...!
ديشب چشم هايم را بر هم گذاشتم و آرزويي در دل کردم
آرزويي هر چند بچه گانه
هر چند از روي دل
هر چند مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم
ولي حتي اگر به آرزويم نرسم?
من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کني با تو هستم و خواهم بود
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتي اگر فاصله ها باعث دوري ديده ها گردد
هميشه در دلم خواهي ماند
جايي که جاي هيچ کسي نيست بجز تو
و هيچ کسي نمي تواند جاي تو را در دلم بگيرد...
نگاه معصومت در ياد من هميشه جاويد است براي هميشه

دلم يتيم نديدن نگاهي است كه در خزاني سرد تنهايم گذاشت!
و چشمانم در انتظار نوري است كه با رفتنش قلبم را در احاطه ي خلا اي مبهم نابود كرد
و دست هايم به سوي آسماني است كه مرا ازعشقم جدا ساخت!
و نگاهم به دنبال بي كراني است كه هيچ وقت در افقهاي قلبم پايان نمي يابد ....
و اشك هايم محبوس صدفي است كه در درياي غمهايم غرق شد...
و گوشهايم به دنبال صدايي است كه در شبهاي تار زندگي ام با لالايي هاي زيبايش مرا مي خواباند... و قلبم به دنبال نجوايي است كه در دل سياه شب عشق الهي را برايم تفسير مي كرد... و روحم به دنبال معصوميت از دست رفته ايست كه با رفتنش
لحظه و لحظه مرا از خدايم دورتر ساخت!

مهربان اي فرشته قشگ آسمان از کدام قصه آمدي که لاي لاي عاشقانه ات هنوز
مرا به خواب سرزمين دور مي برد دستهاي گرم تو مرا به شهر شادي و سرور ميبرد
به سوي نور مي برد مهربان قصه گو از کدام قصه آمدي بگو
که پيش از اين چشمهاي من ميزبان قطره هاي سرد اشک بود قطره قطره شعرهاي آه و غصه مي سرود پيش از اين چه دور بود آسمان به چشمهاي من
اين ستاره ها به دستهاي من آشناي من نگاه کن دلم با دلت چگونه خو گرفت
اين تن غريب و بي پناه من چگونه عاشقانه از تن تو رنگ و بو گرفت
مهربان اي پرنده قشنگ آرزو از کدام قصه آمدي بگو باز هم براي من شعرهاي عاشقانه را بخوان مهربان باز هم کنار من بمان
تنهايي مثل دزدي بي خيال از در باز خانه ام سرک مي کشد،چراغ را روشن مي کند،بي حواس تنگ آب را به زمين مي اندازد و مي شکند،از خواب مي پرم،آهنگي را زير لب زمزمه مي کند،همراه با فراز و فرود نغمه صدايش را رها مي کند،بلندتر مي خواند،خود را خواب مي زنم،در اتاق را باز مي کند ،من هنوز خوابم،کنار تختم مي نشيند ، چراغ خواب را روشن مي کند و نورش را بر چشمانم مي اندازد،جا به جا مي شوم و صورتم را در زير بالش پنهان مي کنم،موهايم را نوازش مي کند،دست بر شانه ام مي گذارد،صدايم مي کند،به نام ... صحرا ... صحرا ... صحرا ... ، همچنان در خوابم ، تکانم مي دهد:بلند شو دختر ، بلند شو ...داد مي کشم:ولم کن!مي خواهم بخوابم!ساکت مي شود،در آغوشم مي گيرد،يکي از لالايي هاي دوران کودکي را برايم مي خواند...آرام آرام...خوابم مي گيرد ... خوابي آرام ...
فرصت از بين بردن ترديد ها نيست ... بايد با ترديد ها "زندگي" کرد ...
و عشق دور مي شود و نزديک ... بي هيچ شتابي ... بي هيچ انتظاري ... مثل تابي خالي که در نسيم شبي تيره عقب و جلو مي رود ... بي آنکه در انتظار ياري باشد ... بي آنکه در سکوت سرد شب به سکون تن دهد ... بي آنکه به رهگذري نشسته در دل سياه اين شب گوشه چشمي داشته باشد... رهگذري خيره شده به گذر زمان ... دل سپرده به رفت و برگشت هاي بي حاصل تابي در شب ... گوش تيز کرده براي شنيدن گام هاي دويار  ، دو بيتاب تا قدم زنان شب را بشکنند و شادي کنان تاب را به اوج ، به آسمان برسانند ... تاب را بازيچه عشق خود کنند ... تاب را به بازي بگيرند ... تاب ساکت .. تاب غمگين .. تاب بي حوصله .. سکوت سنگين است ... صدايي به گوش نمي رسد ... رهگذر بر مي خيزد و بي هيچ شوق کودکانه اي ، بي هيچ تمناي عاشقانه اي تاب را که از پا افتاده  ، آهسته تکاني مي دهد . تاب بي هيچ رغبتي دوباره به راه مي افتد... ناچار بازي را از سر مي گيرد ...چه بازي کسل کننده اي ... و اينگونه عشق دور مي شود و نزديک ...
نيت کرده ام تو را به دام اندازم .. قصد کرده ام پري افسونگر قصه هايت شوم يا که آتشي سوزان افتاده بر بالاي تو  .. مي خواهم تو را به آتش بکشم ... شعله ور کنم .. خاکستر کنم .. مي خواهم تو را نابود کنم و تولدي ديگر پيشکشت کنم ...از من بترس .. از من بگريز .. مي خواهم همه تو را از تو بگيرم .. مي خواهم تو را به نام خود کنم .. همه تو را .. همه تو را .. از من بترس .. از من بگريز آنگاه که آهسته آهسته به سويت گام بر مي دارم .. آنگاه که بي رحمانه تو را به آغوش  مي کشم .. آنگاه که با بوسه هايم تو را غرق خود مي کنم  .. نه من قدرتش را ندارم .. قدرت بي خانمان کردن تو ، آواره کردن تو .. من قدرتش را ندارم .. رازي در آواز من نيست .. جاني در بوسه هاي من نيست .. من قدرتش را ندارم .. از من بگريز .. من قدرت آفريدن دوباره تو را ندارم .. از من بگريز ..

عشق تو برايم شبيه باغي است ، شايد باغ بهشت . باغي بيکران، پر از پيچ و خم با طبيعتي وحشي و دست نخورده .زماني که آمدي در باغ را به رويم گشودي ، نه باز باز ، نيمه باز ، به اندازه يک نگاه مرا به تماشاي باغ بردي ، به اندازه يک نفس مرا مهمان عطر خوش گلها و درخت ها کردي ...و من عاشق شدم ، عاشق تو يا عاشق باغ ، نمي دانم . تنها مي دانم من بارها از آن کوچه که دري به باغي داشت ، گذشته بودم و هميشه در را بسته ديده بودم .  چه مي دانستم پشت اين در باغيست ، دنياييست ديگر ...فکر مي کردم اين در هم مثل همه درها به ديوارهايي ختم مي شود ، به پستوهايي حقير و سقف هايي کوتاه ، به پنجره هايي با چشم اندازهايي محدود ... چه مي دانستم اين در ، در بهشت است . بارها از آن کوچه گذشته بودم و هيچگاه کنجکاو نشده بودم که دري بزنم ، سرکي بکشم  ... تا آن روز که در را به رويم گشودي ، نه باز باز ، نيمه باز و مرا حيران شگفتي هاي باغ کردي و آنگاه ديده و نديده پيش از آنکه به خود آيم ، در را بستي و رفتي . از آن روز من پشت در بسته اي مانده ام ، دري که براي لحظاتي به باغي باز شده بود .باغي که به باغ افسانه ها شبيه بود ، هيچگاه مشابه آن باغ را روي زمين نديده بودم . و امروز منتظرم ، منتظر لحظه اي که باز در را بگشايي و مرا به تماشاي باغ بري ، دست در دست هم به کشف باغ رويم . نمي دانم.شايد همه اينها اوهاميست . اما چيزي را خوب مي دانم ، نمي توانم خاطره آن نگاه را ، نگاه نخستين را تا ابد فراموش کنم ، من آن باغ را مي خواهم ، آن باغ را ...
آتشي را که روزي شعله ور کردي ، با رفتنت مي رود که خاموش شود.آتشي که روزي شعله اي خاموش بود،زير خروارها خاکستر نفس نفس مي زد ، اميدي نداشت . تنها اميدش خاموشي بود. تو آمدي و بي حواس بي آنکه بينديشي چه مي کني آرام آرام با دستانت خاکستر را کنار زدي ، داشتي بازي مي کردي ، خاکستر را که به هم مي زدي ناگاه شعله اي کوچک  زبانه کشيد .  بالا جهيد . رقصيد و تو مبهوت زيبايي اش ، اندام رويايي اش به آن چشم دوختي .نگاه کردي . بوسيدي اش . نوازشش کردي .  شعله زير نگاهت قد مي کشيد . خوش تر مي رقصيد . برافروخته تر مي چرخيد . ديگر براي خود آتشي شده بود . آتشي در شب سرد زمستاني . آتشي وقتي که باد تند مي وزد . آتشي وقتي که رگبار ديوانه وار مي زند . آتشي که مي خواست گرمت کند . پناهت دهد . خانه ات شود .آتشي که مي خواست آتشفشاني شود . زمين را دربر بگيرد ، برافرزود . چه روياهايي،چه روياهايي در ذهن کوچک آن شعله مغرور بال و پر مي زد . چه روياهايي ، چه زود خاموش شدند ، خاکستر شدند . تو مي روي و شعله کوچک قصه من آرام آرام بي آنکه بتواند باور کند ، بي آنکه بتواند همه آن روياها را فراموش کند زبان درمي کشد .امشب از آسمان خاکستر مي بارد .دانه دانه خاکستر بر سر و چشم و روياهاي شعله ام مي نشيند .شعله ام مي رود که خاموش شود . سر در گريبان بگيرد و بي قراري اش را آن همه زيبايي اش را پيکر رويايي اش را با خود به خواب برد . شعله ام مي رود که بميرد . بر بالينش مي نشينم ، دست بر پيشاني تبدارش مي گذارم . هنوز مي سوزد . نوک انگشتانم را مي سوزاند . نحيف و بيمار است . نفس هاي آخر را مي کشد .  دستانم را حائل مي کنم و در آغوشش مي گيرم . از سرما مي لرزد . نگاهش مي کنم . نبايد بگذارم بميرد . شعله ام هنوز کودک است . هنوز زندگي نکرده است . پر از شور زندگيست . پر از روياهاي جوانيست. اگر تو بودي فقط اگر نگاهي از تو بود در چشمانت جان مي گرفت اما اکنون  ...  نبايد بگذارم بميرد . بايد مراقبش باشم .  سرپا نگهش دارم .  نمي دانم چگونه .تنها اين را مي دانم ، نبايد بگذارم بميرد ، نبايد .
من جزيره اي هستم تنها در اقيانوسي آب و تو مسافري سوار بر قايقي بادپا ، قايقي نه بزرگ نه کوچک،قايقي که به اندازه توست به شتاب جزيره مرا دوري ، نيم دوري مي زند و آنگاه دور مي شود.صداي امواجي که در زير گامهايت مي شکنند ، به گوش جزيره مي رسد . جزيره اي تنها ،وحشي و بکر .جزيره گوش مي سپرد شايد دوباره صداي امواجي که شکافته مي شوند ، تو را به من برسانند اما صدايي نيست ، اقيانوسي از سکوت است . سکوتي که از هر طرف مرا در ميان گرفته است . سکوتي که اگر خوب گوش دهي، هياهويي در آن برپاست .بادهايي که در ميان شاخسارم مي وزند و تو را تمنا مي کنند .نفس هاي خسته تن پير درخت کهنسالم که نوازش دست هاي تو را طلب مي کنند .روياهاي خاموش ميوه هاي رسيده بر شانه هايم که عطش لب هاي تو را سيراب مي کنند . برگ هاي برهنه سر انگشتانم که بر گلوي تو بوسه مي زنند . آهوان وحشي چشم به راهم که تو را بو مي کشند . انبوه پرندگان مهاجرم که تو را آواز سر مي دهند . چشمه سبز جوشانم که تو را مي خواند .جزيره منتظر است ، منتظر قدم هاي تو بر تن خشک عريانش ...
سوالي که مدام از خود پرسيده مي شود:"آيا مي شود؟"ذهن مدام به آن جواب مي دهد.بله،نه،شايد،مي خواهم،نمي خواهم ووو . مدام قضاوت مي کند.مثل مشت گره کرده اي مي خواهداز آرزوها و روياهاي خود ، ترسهاي خود محافظت کند اما در اين ميان من مي انديشم چه شهامتي مي خواهد بدون جواب ، با سوالهايي بزرگ در ذهنمان زندگي کردن . بدون آنکه پي جواب را بگيري و جواب هايي را جعل کني ، اجازه دهي ، خود را وادهي تا سوال تو را پيش برد ... سوالهاي بدون جواب سختند،چه شهامتي و چه هوشياري اي مي خواهد با اين سوالها زندگي کردن...چه شجاعتي مي خواهد گاهي اوقات سکوت کردن
خالي از هر چه كه هست ميشم....
از زمين سرد خاكي تا نگاهي عاشقانه....
بغض شب توي گلو خيلي وقته كه نشسته ميدونم ....
با خودم ميگم تلخي اين زمونه رو ميسپرم بدست باد ....
چشمامو ميزارم روي هم , سياهي پشت چشممو با يه رنگ خوب پاك ميكنم...
يادمو ميدزدمو ميبرم به اوج خاطرات گرم تو ....
با دلم آخرين اسم تنهايي شبت رو فرياد ميزنم ....
دست سردم ميكشم تو خاطرات دلپذير تو ........
تا خيال ورت نداره فكر كني رفتي از سرم ....
شمعدوني كنار باغچه رو در ميارم .....
با يه بغل آرزوهاي داغ داغ ميكارمش تو خاك سبز دل تو ....
و از لحظه لحظه هاي خواندنم هراسي نخواهم داشت...
يكرنگي نگاهم و با خاطرات نگاه تو موزون ميكنم .....
يه ريتم ميسازم براي سكوت قصه مون ....
حالا چشممامو باز ميكنم به اميد بودنت ....
خالي از هر چه كه هست ...
هستي, نيستي, هستي ..... هستي .....

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:36 توسط شهروز |


وقتي در نوجواني دوستم منو ترک کرد. قلبم شکست.اومدم خونه. چند روزي گوشه گير
بودم.مادرم دورادور مراقبم بود.ولي چيزي ازم نميپرسيد.بنظرم مادرم تو اون لحظات
سنگدل به نظر ميرسيد.چون هيچ وقت ازم نپرسيد که چرا ناراحتم.و گوشه گير.روزها
گذشت... تا روز ولنتاين رسيد.برخلاف انتظار اون روز شاخه گلي بدستم رسيد.بهمراه يک
کارت تبريک.روش نوشته شده بود:"وقتي نيمه خدايان ميروند هيچ ناراحت نشو.شايد که
خدايان در راه باشند."جمله قشنگي بود ولي هيچ ازش نفهميدم.ولي معني جمله اون لحظه
برام نبود.اين برام مهم بود که يکي منو دوست داره و عاشقمه.اون روز خيلي خوشحال
بودم.سالها گذشت... و هر سال روز ولنتاين يک شاخه گل و يک کارت تبريک به دستم
ميرسيد. و من مغرور از اينکه کسي منو دوست داره.باز هم سالها گذشت... و من بزرگ و
بزرگ شدم .عاشق کسي شدم و ازدواج کردم و تو زندگيم خوشبخت بودم.اما باز هم اون شاخه گل و کارت تبريک سر موقع بدستم ميرسيد.اما اين ديگه برام عادت شده بود و اونقدر
مشغول زندگيم بودم که ديگه برام مهم نبود که اون کيه که اين همه سال منو فراموش
نکرده.باز هم سالها گذشت... تا زماني که من صاحب دختر 5 ساله اي بودم.اون سال مادرم
در اثر پيري و بيماري ذات الريه مرد...
از اون ساله که ديگه کسي برام روز ولنتاين شاخه گل و کارت تبريکي نفرستاده!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:35 توسط شهروز |



الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي  جواب نميده؟
يهو يه صداي  مهربون! مثل اينکه صداي يه فرشتس ، بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم . کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟ من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟
فرشته ساکت بود ، بعد از مکثي نه چندان طولاني : نه خدا خيلي دوستت داره مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..
ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون، خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
 چرا؟اين مخالف تقديره چرا دوست نداري بزرگ بشي؟
آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟ نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نيستيم؟ پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ، محبوب ترين مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه... کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند . دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي ...
کودک کنار گوشي تلفن، درحالي که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
يک روز پسري با دختري آشنا ميشه که از هر لحاظ دختر به پسربرتري داشت ولي چندين سال از پسر بزرگتر بود دختر اونو بعنوان يه دوست خوب انتخاب ميکنه و بعد از مدتي پسر عاشق دخترميشه ولي هيچ وقت جرات نکرد که به اون ابراز احساسات کنه و بهش حقيقت رو بگه يه روز دختر از دوست پسرش مي پرسه که عشق واقعي رو برام معني کن و پسرخوشحال ميشه و فکر ميکنه که دختر هم به اون علاقه مند شده و براش حدود نيم ساعت توضيح ميده دختر به دوستش ميگه : من دنبال يه عشق پاک مي گردم يه عشق واقعي کمکم ميکني پيداش کنم ، تا بحال هر چي دنبالش گشتم سراب ديدم و همه عشقها دروغ و واهي بود ، پسر بهش قول ميده تو اين راه کمکش کنه هر روز محبت و عشق پسر به دختر بيشتر ميشد ولي دختر بي اعتنا مي گذشت و هر چي دختر مي گفت پسر چند برابرش رو اجرا مي کرد تا دختر متوجه عشق اون بشه تا اينکه يه روز که با هم زير بارون تو خيابون قدم ميزدند دختر به پسر ميگه : ميدوني عشق واقعي وجود نداره ؟ پسر مي پرسه چطور و دختر ميگه : عشق واقعي اونه که واسه معشوقش جونش رو هم بده و پسر گفت : ببين ، به اطرافت با دقت نگاه کن ، مطمئن باش پيداش ميکني و بايد اول قلبت رو مثل آينه کني . دختر خنديد و گفت : اي بابا اين حرفا برا تو قصه هاست واقعيت نداره . بعد دختر خواست که با هم به رستوران برن و چيزي بخورن پسر قبول کرد ودر حاليکه از خيابون عبور مي کردند يه ماشين با سرعت تمام به اونها نزديک شد انگار ترمزش بريد و نمي تونست بايسته و پسر که اين صحنه رو مي بينه دختر رو به اونطرف هول ميده و خودش با ماشين برخورد ميکنه و نقش زمين ميشه دختر برميگرده و سر پسر روکه غرق خون بود تو دستاش ميگيره و بي اختيار فرياد ميکشه عشقم مرد آره اون تازه متوجه شده بود که اون پسر قرباني عشق دختر شده ولي حيف که ديگه دير شده بود دختر بعد اين اتفاق ديگه هيچ وقت دنبال عشق نرفت و سالهاي سال بر لبانش لبخند واقعي نقش نبست قدر عشقتونو بدونيد با عينک بد بيني به معشوق تون نگاه نکنيد 


روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت :چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه او را شناخت سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
روي نيمکت پارک نشسته بود چند روزي بود سر در گم بود بسيار فکرکرده بود مي دانست که نمي تواند او را خوشبخت کند او پولي در دست نداشت فقط عشقي داشت که برايش قيمتي نبود به ياد چند روز پيش افتاد در همين پارک با يکي از بهترين دوستانش قدم مي زد آن جا بود که فهميد دوستش بي اندازه به عشق او علاقه دارد آن روز تمام بدنش يخ کرد ذره ذره آب شد دلش مي خواست دوستش را با تمام قدرت از بين ببرد ولي خونسردي خود را حفظ کرد مي دانست دوستش چيزي کم ندارد از نظر مادي در حد عالي بود خود را با او مقايسه کرد قطره اي بود در مقابل دريا و اينک دوستش امروز صبح دست نياز به سوي او دراز کرده بود و از او کمک خواسته بود از او خواسته بود که ماجراي دوست داشتنش را به دخترک بگويد آخر او چگونه مي توانست اين کار را کند؟ بارها خواسته بود همه چيز را به دوستش بگويد ولي هر بار به طريقي پشيمان شده بود امروز بايد تصميم مي گرفت عشق او با دوستش خوشبخت تر مي شد تصميم نهايي را گرفت بايد خود را قرباني مي کرد؛بايد احساسش را مي کشت با دلي نالان و اندوهناک بلند شد به سراغ عشقش رفت در چشمان او نگاه نمي کرد چون قدرت نگاهن کردن در چشمانش را نداشت فقط توانست اين جملات را بيان کند من و تو به درد هم نمي خوريم من ديگري را دوست دارم همه حرف هايم به تو دروغ بود ز جلوي چشمانم دور شو همين طور مي گفت ولي خرد شدن تدريجي دخترک را نمي ديد سرش را بلند کرد دخترک را نديد او رفته بود آن وقت فقط با صداي بلند گريست چند ساعتي گذشت گوشي موبايلش زنگ خورد نگاهي به گوشي انداخت دوستش بود دلش فرو ريخت گوشي را جواب داد ز آن طرف خط فقط اين جملات را شنيد چرا به من نگفتي ؟ عشق پاکي داري عشقي که با هيچ پولي مبادله نمي شود ساعتي قبل اين جا بود به من التماس کرد زاري کرد از من کمک خواست که تو را به او برگردانم از من خواست با تو حرف بزنم که به تو بگويم نمي تواند بدون تو زندگي کند از من خواسته واسطه شوم گوشي در دستانش سنگيني مي کرد زير لب زمزمه مي کرد خداي من دنيا را چه جور مي چرخاني او نادانسته به کسي التماس کرده بود که او نيز به من التماس کرده بود گوشي را قطع کرد هنوز منگ بود نميدانست چه بايد بکند نرمي دستاني را روي شانه هايش احساس کرد آري ،او آمده بود تا به او بفهماند که عشق هرگز باپول مقايسه نمي شود


ماري کوچولو دخترک 5 ساله زيبايي بود با چشماني روشن ي روز که با مادرش براي خريد به بازار رفته بودند، چشمش به يک  گردنبند مرواريد پلاستيکي افتاد. از مادرش خواست تا گردنبند را برايش بخرد. مادر گفت که اگر دختر خوبي باشد و قول بدهد که اتاقش را هر روز مرتب کند، آن را برايش مي­خرد. ماري قول داد و مادر گردنبند را برايش خريد ماري به قولش وفا کرد؛او هر روز اتاقش را مرتب مي­کرد و به مادر کمک مي­کرد. او گردنبند را خيلي دوست داشت و هر جا که مي رفت آن را با خودش ميبرد ماري پدري دوست داشتني داشت که هر شب برايش قصه مي­گفت تا او بخوابد شبي بعد از اينکه داستان به پايان رسيد، پدر از او پرسيد:ماري، آيا پدر را دوست داري؟ ماري گفت: معلومه که دوست دارم پدر گفت: پس گردنبند مرواريدت را به من بده ماري با دلخوري گفت: نه! من آن را خيلي دوست دارم، بياييد اين عروسک قشنگ را به شما مي­دهم پدر لبخند زد و گفت: نه عزيزم! بعد گونه­هاي دخترک را بوسيد و شب بخير گفت چند شب بعد، باز پدر از ماري مرواريدهايش را خواست ولي او بهانه­اي آورد و دوست نداشت آنها را از دست بدهد عاقبت يک شب دخترک گردنبندش را باز کرد و به پدرش هديه کرد پدر در حالي که با يک دستش مرواريدها را گرفته بود، با دست ديگر از جيبش يک جعبه قشنگ بيرون آورد و به ماري کوچولو داد. وقتي ماري در جعبه را باز کرد، چشمانش از شادي برق زد: خداي من، چه مرواريدهاي اصل قشنگي پدر اين گردنبند زيباي مرواريد را چند روز قبل خريده بود و منتظر بود تا گردنبند ارزان را از او بگيرد و يک گردنبند پرارزش را به او هديه کند

هميشه در ازاي چيز خوبي که از دست مي­دهيم مطمئنا چيز بهتري به دست مي آوريم
تا کريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه کريسمس روزبه روز بيشتر مي­شد من هم به فروشکاه رفته بودم جلوي من دو بچه کوچک، پسري 7 ساله و دختري کوچکتر ايستاده بودند پسرک لباس مندرسي بر تن داشت، کفشهايش پاره بود و چند اسکناس را در دستهايش ميفشرد لباسهاي دخترک هم دست کمي از مال برادرش نداشت ولي يک جفت کفش نو در دست داشت. وقتي به صندوق رسيديم، دخترک آهسته کفشها را روي پيشخوان گذاشت، چنان رفتار مي­کرد که انگار گنجينه­اي پرارزش در دست دارد صندوقدار قيمت کفشها را گفت: 6 دلار. پسرک پولهايش راروي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت بود. رو به خواهرش کرد و گفت : فکر مي­کنم بايد کفشها را سرجايش بگذاري دخترک با شنيدن اين حرف به شدت بغض کرد و با گريه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟ پسرک جواب داد: گريه نکن، شايد فردا بتوانيم پول کفشها را در بياوريم من که شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از  کيفم بيرون آوردم و به صندوقدار دادم دخترک دو بازوي کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادي گفت: متشکرم خانم...متشکرم به طرفش خم شدم و پرسيدم: منظورت چي بود که گفتي: پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟ پسرک جواب داد: مامان خيلي مريض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عيد کريسمس به بهشت بره دخترک ادامه داد: معلم ما گفته که رنگ خيابانهاي بهشت طلايي است، به نظر شما اگر مامان با اين کفشهاي طلايي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه، خوشگل نمي­شه؟ چشمانم پر از اشک شد و در حالي که به چشمان دخترک نگاه مي­کردم، گفتم: چرا عزيزم حق با توست مطمئنا مامان شما با اين کفشها تو بهشت خيلي قشنگ مي­شه


 دو فرشته مسافر ، در بين راه براي اقامت و گذراندن شب به خانه يك خانواده ثروتمند وارد شدند خانواده ثروتمند از ورود ميهمان ها ناراحت و عصباني شدند و با وجود داشتن اتاق هاي راحت و گرم، فرشته ها را در كوچك ترين و سرد ترين قسمت خانه يعني زير زمين جاي دادند فرشته ها قسمتي از زير زمين را مرتب كرده و آماده خواب شدند ، اما سوراخي در ديوار توجه فرشته بزرگ تر را به خود جلب كرد، فرشته از جا بلند شد و سوراخ را پوشاند فرشته كوچك تر كه از ميهمان نوازي اهالي آن خانه بسيار ناراحت بود پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير كردي ؟ فرشته بزرگ تر نگاهي كرد و گفت چيزها هميشه آن طور نيستند كه به نظر مي رسند شب بعد فرشته ها به خانه يك كشاورز فقير رفتند تا شب را در آن جا بگذرانند كشاورز و همسرش با خوش رويي آن ها را پذيرفتند آن ها غذاي مختصر و ساده خود را با فرشته ها تقسيم كردند و جاي خواب خود را به آن ها دادند تا شب را به راحتي سپري كنند صبح روز بعد وقتي فرشته ها از خواب برخاستند، كشاورز و همسرش را گريان ديدند آنها شب گذشته گاو شيرده شان را از دست داده بودند فرشته كوچك تر، خشمگين و عصباني رو به فرشته بزرگ تر كرد و گفت : تو چطور توانستي اجازه دهي كه چنين اتفاقي براي اين خانواده بيفتد تو به آن خانواده ثروتمند كه هيچ احتياجي به كمك تو نداشتند، كمك كردي، آن وقت اجازه دادي گاو اين خانواده فقير كه در عين نداري چيزهاي كم خود را با ما تقسيم كردند بميرد فرشته نگاهي كرد، لبخندي زد و گفت : " چيزها هميشه آن طور نيستند كه به نظر مي رسند و ادامه داد وقتي در زير زمين خانه آن خانواده ثروتمند بوديم ، متوجه شدم كه در سوراخ ديوار گنجي از طلاست . از آن جايي كه آن خانواده طماع، بدترين جاي خانه را به ما اختصاص دادند و ما شب را به سختي گذرانديم ، آن سوراخ را پوشاندم تا گنج ديده نشود و به دست آن ها نرسد .اما شب گذشته وقتي ما در رختخواب اين كشاورز فقير و زحمتكش استراحت مي كرديم، فرشته مرگ بالاي سر همسرش حاضر شد ولي من از او خواستم به جاي زن، گاو كشاورز را با خود ببرد


نجار پيري بود که مي خواست بازنشسته شود. او به کارفرمايش گفت که ميخواهد ساختن
خانه را رها کند و از زندگي بي دغدغه در کنار همسر و فرزندانش لذت ببرد.
کارفرما از اين که ديد کارگر خوبش مي خواهد کار را ترک کند ناراحت شد.
او از نجار پير خواست که به عنوان آخرين کار تنها يک خانه ديگر بسازد. نجار پير
قبول کرد اما کاملا" مشخص بود که دلش به اين کار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه
از مصالح بسيار نامرغوب استفاده کرد و با بي حوصلگي به ساختن خانه ادامه داد. وقتي
کار به پايان رسيد کارفرما براي وارسي خانه آمد. او کليد خانه را به نجار داد و
گفت: اين خانه متعلق به توست. اين هديه اي است از طرف من براي تو!
نجار يکه خورد. مايه تاسف بود ! اگر مي دانست که خانه اي براي خودش مي سازد حتما
کارش را به گونه اي ديگر انجام ميداد...


طاقت نداشت اين همه خفت و خواري رو تحمل کنه منتظر يه ماشين مدل بالا بود که حداقل ديه کامل برسه به خونوادش هه خونواده !؟؟؟ اجاره نشين بودن بزور شايد هفته اي 3 بار شکمشون تقريبا سير ميشد صابخونه هم که روزي 10 بار سراغه کرايه 5 ماه عقب افتادشو مي گرفت ز محلشون که  ديگه نميگم کجا بخاطر بي پولي درسش هم و ول کرده بود از وقتي پدرش تو يه تصادف مرد اينجوري شد هرکجا هم کار ميکرد مهمونه يه ماه بود چون مي ديدن بي کس و کاره يا پولشو نميدادن يا زير آبشو ميزدن بايد يه جوري شکم خواهر و مادرشو سير مي کرد کار جديد و تقريبا پر درآمدي پيدا کرد و دوباره کاخ آرزوهاشو تو ذهنش تصور کرد سعي کرد اون همه بد بختي رو فراموش کنه اومد تا اين کاخ پوشالي رو واسه مادرش تعريف کنه و حداقل روياي قشنگ رو از دست ندن وقتي رسيد خونه !..............................................
ديگه طاقت نداشت که خود فروشي مادرشو ببينه
در يک باشگاه بدنسازي پس از اضافه کردن 5 کيلوگرم به رکورد قبلي ورزشکاري از وي
خواستند که رکورد جديدي براي خود ثبت کند. اما او موفق به اين کار نشد. پس از او
خواستند وزنه اي که 5 کيلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. اين دفعه او
براحتي وزنه را بلند کرد. اين مسئله براي ورزشکار جوان و دوستانش امري کاملا طبيعي
به نظر مي رسيد اما براي طراحان اين آزمايش جالب و هيجان انگيز بود. چرا که آنها
اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه اي
برنيامده بود که در واقع 5 کيلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه
موفق به بهبود رکوردش به ميزا